Friday, September 25, 2009

تَردامن بوسی بزن


بوسی بزن تَردامن

*

و گاهی وقت‌ها همین‌جوری دل‌مان هوای نوشتن می‌کند و خلاصه محض گردگیری از این‌جا نشانی و عکسی می‌گذاریم و شعرکی در وصف گیسو یا زُلف یار می‌نویسیم. حال شما اگر دوست می‌دارید بخوانید. به هر حال برای یک‌بار خواندن و دیگر برای همیشه فرار کردن از نوشته‌های ما بدک نیست.

*

می‌روی به سوی‌اش با پیرهنی از انارها

طرحی از رگبارها در نارنجستان غم‌ها

با زانوان چون آهوی‌اش عشوه در کارش می‌کنی

خرامان در روح‌ات می‌خزد

سلام زنده‌گی

در ساعتِ گُل

ای تَر دامن در جهنمِ روزگار

سلام زنده‌گی

سلام گُل‌ام

الا نقشِ جاویدان مقدس

تو را با نقش و نگارها تنها

سلام زنده‌گی

سلام سَرو

الا همه خسته‌گی‌ها در شبِ آغوش

سلام مقدس! سلام خوش‌عطر!

مرا به معبر تو راهی آیا هست؟

راهی بزن، سازی بزن

خوش‌نوا، خوش‌عطری

گران بر ما بوسی بزن

غمزه در کار ما کن

عطری بزن

بر ما گران بوسی بزن

بوسی بزن

بوسی بزن

*

1388/7/3

Sunday, April 26, 2009

تولد یک رُز


کاش می‌فهمیدم کسانی که عاشق‌اند وقتی روز تولد محبوب‌شان فرا می‌رسد چه‌گونه بی‌قرار می‌شوند! چون من؟ من امروز بی‌قرارترین بودم. امروز برای من فتح یک نام خوش نبود! فتح یک زنده‌گی بود. مانده بودم با کدام شعر می‌شود توصیف‌ات کرد و برای‌ات سخن ساز کرد.

*

حافظ و سعدی و شاملو و فروغ و... هیچ‌یک بیان‌کننده‌ی حال‌ام نیستند. تنها راه چاره این‌ست که خود بر این صفحه کلید بباران‌ام انگشتان نحیف را و از تو بنویسم. از مهربانی سخاوت‌مندانه‌ات! از دستان بخشنده‌ات که روز و شب در این حافظه مانده‌اند. از مرام شکلاتی‌ات که می‌شود با طمانینه خورد و زنده شد!

*

تو بهترین نام خوش‌عطری هستی که محال است نامی دیگر برگزینم برای آواز کردن‌ات! من فقط یک نام می‌شناسم و بر همین یک نام قسم می‌خورم که تا به انتها از لوح دل و روح‌ام بیرون نروی!

*

تولدت مبارک رُزِ خوش‌عطرم!

*

*

1388/2/6

Wednesday, April 8, 2009

عشق را سجده بریم

اصلن بیا زنده‌گی کنیم! آخر چه معنی دارد چشم به جایی بدوزیم که من و تو انتخاب‌اش نکرده‌ایم؟! بگذار دیگران هر چه می‌خواهند بگویند! ما که به هم وعده داده‌ایم کنار ساحل که رسیدیم وضو بسازیم و هم را به آغوش هم مهمان کنیم! من به آن روز امیدوارم نازترین! دیگر این‌که بنویس برای‌ام چه عاملی این‌روزها شبنم را به چشمان‌ات آورده؟! بگو بدانم! رفتم کتاب قدیمی را گشودم و چنین خواندم:

*

شادی‌هاتان را به یاد آورید پیش از آن‌که زمان بر شما پیشی گیرد. عشق را سجده برید پیش از آن‌که بر شما نماز برند!

*

دیگر این‌که هرگز پشت پلک‌های زیبایت شبنم ننشیند!

شاملو می‌گوید: ای کاش عشق را زبان سخن بود! من می‌گویم: ای کاش قلب‌ات از من سخن می‌گفت به همه دنیا، تا باور کنند تو را، مرا، ... ای کاش عشق را زبان سخن بود.

*

*

1388/1/19

Friday, March 27, 2009

باز می‌گردی؟

و حالا
*

و حالا مگر فرقی می‌کند من آن‌جا در کنار دفتر همیشه باز تو در گردش ستاره‌ها و سیاره‌ها باشم؟ می‌توان‌ام آن‌چنان به رویا باشم که تو در خاطرم چون گل‌سرخی خاطره شوی! و حالا اشک نریز لاله‌ی همیشه! گاهی اوقات دست‌های من به سوی قبله‌ی توست حتا اگر آن‌روز دیگر نفس‌ام با سبزه‌ها نباشد. آن‌قدر صبوری می‌کنم تا خورشید جزغاله شود. آن‌قدر صبوری می‌کنم تا زمین هم از حرکت باز ایستد! پیام تو در خواب من یا خواب من در خواب تو! آغوش تو در آغوش من یا آغوش من در آغوش تو... من نشانی خانه‌ی تو را دیگر رصد کرده‌ام و به سوی قبله‌ی تو همین روزها خواهم آمد. باور کن سبزترین مهربان جنگل! وقتی تب دارم، هذیان‌گو نیست‌ام. حقیقت محض تو در دستان من شکل می‌گیرد و تو متولد می‌شوی. حالا با من بیا و غزل‌های مرا از بَر بخوان. فرقی نمی‌کند از کجا برقصی یا به کجا بنگری محبوب من. من رد نگاه تو را از همان ازل در خاطر دارم و فرشته‌ها خاطره‌ات را بر روی همه‌ی دیسک‌های جهان ضبط کرده‌اند. نه دیگر صبوری نمی‌کنم باز گرد! باز گرد.

*

1388/1/7

Sunday, March 8, 2009

برای خوش‌بوترین مرام همه‌ی سال‌ها

«پُست پیش‌تاز مرام»

*

وقتی از تو یاد گرفتم چه‌گونه می‌توان از این سر دنیا تا آن سر دنیا مهر و محبت را پُست پیشتاز کرد، کلی ذوق کردم و این شعر «احمدرضا احمدی» را برای‌ات خواندم:

*

من انتظار نداشتم

با این برف محض

روبه‌رو شوم

*

من انتظار نداشتم

با این عشق محض

روبه‌رو شوم

*

این مرغان خفته در لعاب کاشی‌ها

به ما اعلام می‌کنند

این عشق محض

در آن

برف محض آب می‌شود

*

اگر بدانید

که من چه‌گونه

تاک را سوختم

در روز آدینه دیدم

حتا فرصت نبود

آن عشق محض را

انکار کنم

از بس در عمر

خرابه‌ها دیدم

*

از بس در عمر

جاسیگاری‌های انبوه

از سیگارهای سوخته دیدم

که صاحبان آن‌ها مرده بود

*

از بس در عمر

روز ویرانی دیدم

که محتاج شهادت

کسی نبود

*

گاهی

دیده بودم

عمر یک شعله‌ی کبریت

از عمر یاران من

بیش‌تر بود

گاهی دیده بودم کسی در باران به دنبال نشانی خانه‌ای بود

پس از آن‌که من نشانی را گفتم ناگهان آتش

گرفت و خاکستر شد

*

من در عمرم

کسانی را تسلی دادم که سرانجام این خیابان به پایان می‌رسد

و آن کسان مرا تسلی دادند که در انتهای این

خیابان یک سبد انگور در انتظار من است.

*

این عشق محض

این برف محض را

در میان دیوان حافظ

به امانت می‌گذارم که بماند

تا کی بماند

نمی‌دانم

تا چند ساعت

نمی‌دانم

*

*

1387/12/18

Saturday, March 7, 2009

تذکره‌الرویا 1

«گوگل در مِی‌خانه»

*

به شهری شد. خورجین بر دوش و رویا بر لب. پادشاه را خبر رسید، بیگانه‌مردی روی درهم و آشفته‌منظر و زلف تاب داده گرد شهر همی‌گردد!

*

پیغام داد: بیاریدش! او را به درگاه حکمران آوردند. پرسیدش:« از چه رو بدین شهر اندر شدی؟ بگفت: «خیال یار مرا به شهر شما کشاند!» گفت‌ش: یافتی؟! زبان گشود: نی!

- حال به چه قصدی؟

- منزل به منزل خیال یار می‌بافم و دیده از زیبارویان برمی‌گیرم.

پادشاه گفت‌اش: آزادی تا هر زمان خیال ببافی و پی یار گردی! البت که از کافی‌نت دربار هم حظی بَر و جستجوی «گوگل» تو را کمک است برای آن‌چه گم کرده‌ای. باشد که دریابی چه معجزتی‌ست این «نت».

*

چنان آن سال باران نبارید

که همه درختان را خشکی رسید

یار بر خیال شد و دیار بر رویا

کافی‌نت جای می‌خانه گرفت

و

قصه به سر رسید.

*

مرقوم شد به تاریخ:

هفدهم اسفندماه87خورشیدی

Sunday, June 29, 2008

به وقت ِ تو



«به وقت ِ تو»

*

*

همه فوتبال دوست دارند، اما من دوست ندارم! اهل ورزش و نرمش نیستم! دوست دارم به وقت یک بازی هیجان­انگیز فوتبال یا مسابقه­ی کُشتی یک موزیک خوب بشنوم! یا همان وقت با کسی بنشینم و از پلان­های یک شعر خوب حرف بزنم! ر

*

به وقت یک مسابقه­ی فوتبال خاصه وقتی فینال جام جهانی باشد و آن هم بین مثلن «برزیل و آرژانتین» دوست می­دارم، یک فیلم مثل «آبی» ببینم! یا «بوی کافور، عطر یاس». یا فیلم زنده­گی شاملو اثر «بهمن مقصودلو». ر

*

به وقت یک مسابقه­ی فوتبال خاصه وقتی فینال جام حذفی­مان باشد و یک طرف تیم مورد علاقه­ام «اس اس» و یک طرف «پگاه گیلان» دوست دارم بخوابم و خواب یک جنگل ببینم که به دریا راه دارد! دوست دارم یک لیوان آب خنک بخورم! ر

*

به وقت یک مسابقه­ی فوتبال خاصه وقتی فینال جام برتر باشد، دوست دارم با دوستی به ساحل بروم و تن بشویم! اما تاکنون نرفته­ام و چه بد!!!! دوست دارم دست تو را بگیرم و... ر

*

به وقت یک مسابقه دوست دارم فقط و فقط فال «حافظ» بگیرم! او از «تو» بگوید و «من» از «تو». طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم!! ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم!! ... ر

*

رویایی باشم به وقت شنیدن «مولویه» و موسیقی متن فیلم «فریدا کالو» نقاش سورئال مکزیکی!! عجب فیلمی­ست می­گویند!! اما شنیدن کی بُود مانند دیدن؟؟ رویایی باشم به وقت شنیدن ترانه­ای از «داریوش» با غزلی از «مولوی» و آهنگ و تنظیمی از «فرزین فرهادی» به اسم «تو نه چنانی که من­ام». ر

*

شما چه دوست می­دارید به وقت یک مسابقه؟ آیا می­خواهید مسابقه را ببینید و لذت ببرید؟ من که هرگز تحمل­اش را ندارم!! هرگز!! حیف نیست که وقت­ات را صرف­اش کنی؟ شاید حق با تو باشد!! حتمن با توست! ر

*

*

1387/4/10
*
*
____________
پرده بالا اثر سالوادر دالی